واقعیت این است که کودکان مثل هم متولد میشوند و مثل هم فکر میکنند.امروز کودکان میپرسند, همه چیز را قبول نمیکنند, غرور دارند; ما هم میپرسیدیم, ما هم غرور داشتیم اما به قول جلال آل احمد در کتاب مدیر مدرسه با چوب روی دست چپمان میزدن که کراهت دارد نام خدا را با دست چپ نوشت. آنقدر روی دستمان چوب زدن تا عادت کردیم به نپرسیدن, عادت کردیم به قبول کردن, ما متواضع نشدیم, تحقیر شدیم و اکنون اگر مثل والدین گذشته ما هم با کودکانمان رفتار کنیم آنها هم تحقیر میشوند.آنها هم قبول میکنند نباید پرسید, نباید خواست و فقط باید پذیرفت. اتفاقی که برای نسل ما افتاد. اتفاقی که از دلش زخم هایی چرکی به بار آورد که هدایت آنها را کشنده روح در انزوا میدانست. آنوقت است که برای درمان زخم هایمان یا در کنج تنهایی میخزیم و یا درگیر مسکن هایی میشویم که تاثیراشان لحظه ای است و بعد دردی وسیع تر تمام وجودمان را میگیرد. انتهای تحقیر شدن به کرختی افیون خواهد انجامید یا به سقوطی از پشت بام یک خانه و اگر خوب پپش رود به تحقیری مزمن تبدیل میشود که تلخیش در تمام عمر مثل مرگ به ما نزدیک خواهد بود . پس وظیفه ما است که نگذاریم کودکانمان تحقیر شوند و اگر پرسیدند گوش دهیم , اگر جواب نداشتیم شجاعانه بگوییم, نمیدانیم و اگر منطقی گفتند ما هم شجاعانه قبول کنیم که آنان درست میگویند. شادی خدادادی است مثل کودکی که عاشقانه برای مادرش میخندد. مثل پسربچه ای که دوچرخه اش را با کل دنیا عوض نمیکند.مثل قهقه ای که یک دختربچه سه ساله برای دیدن پدرش میزند.اگه اجازه دهیم آنها با غرور بزرگ شوند و به خود اجازه دهند بدون سرخ شدن صورت سوال کنند دیگر تحقیر نمیشوند. دیگر تکرار تاریخ دوران تحقیر آمیز زندگی ما نخواهند شد و شادی های از خمارخانه ها به خیابان ها و به خانه ها خواهد آمد. به جایی که باید باشد و برای ما نبود.